تبليغاتX
زیر بارون

زیر بارون

اگه زندگی رو دو قسمت کنی به جز انتظار فقط حسرتش می مونه

بند باز

کاش میشد همین جا بایستم و دیگه جلو نرم
روی این طناب
اینجا همیشه باید تنها بود و دید مردمی که واست دست میزنن تا ......
شاید کمتر کسی باشه که بخواد صحنه ی هیجان انگیزی مثل افتادنم از روی بندو از دست بده البته دلیله خوبی هم هست برای ابرازه محبتو تاسف از این اتفاق تاسف بار و وااااااااااااااای که چه قدر من مهربونم
قدم زدن روی این طنابو دوست دارم با اینکه روش همیشه باید تنها بود و حس کرد سرماشو و دونست
 که گرمای پاهات هیچ وقت حس نمیشه
 به امید یه چوب باید فراموش کرد که هر لحظه شاید این طناب پاره بشه
کاش میشد تا ابد روش قدم برداشتو حس نکنه وجودمو
کاش بندم بعضی وقتا به من نیاز پیدا میکرد
کاش دلش برای قدمام تنگ میشد
اما در هر صورت من یه بند بازمو قبل از قدم گذاشتنم روی این بند چیزی نبودم و وقتی برنامه ی امروزمم تموم بشه بازم هیچی نیستم
اون طرف این راه باریک چیزی جز یه مشت لبخند مصنوعی نیست
جز آدمایی که به هر دلیل تبریک بگن برای رکورد جدیدت و هیچ وقت نمیفهمن چرا هر دفعه میخوام طناب طولانی تر بشه
باید تنها بودو قدم برداشت و نترسد ازافتادن که بهتر از هیچ بودنه
حس پرواز و مرگ زیاد از هم دور نیست
شاید لذت پرواز چیزی جز ترس از افتادن نباشه
کاش میشد همینجا بایستم

شاید عشق چیزی جز این نباشه

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1390ساعت   توسط سینا  | 

امیدوارم مثل من از این قصه خوشتون بیاد
+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1390ساعت   توسط سینا  | 

بعضی روزها بهوونس واسه با هم بودن

واسه بعضی ها بهونه ای برای یاداوری تنهایی تو جمعی که ...

+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1390ساعت   توسط سینا  | 

بعد از عمری خستگی اومدم بگم

شاید عشق هدفی باشه که جز معشوق راهی برای رسیدن بهش نباشه

+ نوشته شده در  یازدهم فروردین 1390ساعت   توسط سینا  | 

خسته ام
+ نوشته شده در  بیست و نهم آذر 1389ساعت   توسط سینا  | 

ازادی بخشی را با ازاد کردن ازادی تجربه کردیم
+ نوشته شده در  هفتم آبان 1389ساعت   توسط سینا  | 

نتیجه ی بحث

داشت پشت سر هم کلی کلمه های سختو نا مفهومو به زور تو جمله هاش جا میداد


هر چند وقتم یکی از وسط جمع یه چیزی میگفت که اونو برای یه مدت کوتاه ساکت میکرد


اما بازم قیافه ی حق به جاب به خودش میگرفتو سعی میکرد با خرج کردن چند تا کلمه با پسوند ایست خودشو پیروز بحث کنه


بالاخره اخرش همه ساکت شدن


بعد از یه سکوت کوتاه مدت نتیجشو اعلام کرد


پس اگه صفتی اکتسابی نباشه و خودت واسش زحمت نکشیده باشی ارزشمند نیست یا همون


گیریم پر تو بوده فاضل    از فضل پدر تو را چه حاصل


مرد مسنی تو جمع با لبخند و نگاهی پر از غرور اروم زد به بقل دستیشو گفت


این پسر منه
+ نوشته شده در  ششم آبان 1389ساعت   توسط سینا  | 

مرد مسني به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالي كه مسافران در صندلي‌هاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد.

 

به محض شروع حركت قطار پسر ٢۵ ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد. دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي كه هواي در حال حركت را با لذت لمس مي‌كرد فرياد زد: پدر نگاه كن درخت‌ها حركت مي‌كنن. مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين كرد.

 

كنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند كه حرف‌هاي پدر و پسر را مي‌شنيدند و از حركات پسر جوان كه مانند يك كودك ۵ ساله رفتار مي‌كرد، متعجب شده بودند.

 

ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد: پدر نگاه كن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حركت مي‌كنند.

 

زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه مي‌كردند.

 

باران شروع شد چند قطره روي دست مرد جوان چكيد.

 

او با لذت آن را لمس كرد و چشم‌هايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر نگاه كن باران مي‌بارد،‌ آب روي من چكيد.

 

زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: ‌چرا شما براي مداواي پسرتان به پزشك مراجعه نمي‌كنيد؟

 

مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر مي‌گرديم. امروز پسر من براي اولين بار در زندگي مي‌تواند ببيند
+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1389ساعت   توسط سینا  | 

khastam az hame chi

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1389ساعت   توسط سینا  | 

از شیطان پوزش می‌طلبیم٬ نباید فراموش کنیم که ما فقط یک طرف داستان را شنیده‌ایم؛چون تمام کتابها را خدا نوشته است.ساموئل باتلر*

+ نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1389ساعت   توسط سینا  | 

انتخاب

یادش به خیر بچه بودم

یه روز از مامانم پرسیدم راستی مامان دین من چیه

گفت تو مسلمونی عزیزم


+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1389ساعت   توسط سینا  | 

جیرجیرک




جیر جیرک بدبخت که با تو پدر کشتگی نداشت از کجا بداند که تو فردا امتحان مهمی داری وسرنوشتت بسته به این امتحان چرا فکر کردی که او امده که اعصاب تو را به هم بریزد تمرکزت را بگیرد و نگذارد که تو درست را بخوانی کتابت را دستت گرفته بودی و توی اتاق در به در دنبالش می گشتی اول از همه رفتی سراغ کتابخانه همه را ریختی پائین بعد ش میز زیر تلویزیون نوارها را یکی یکی باز کردی وتمام سوراخ سمبه های مبل را وارسی کردی لباسها یت را تکاندی وپرده را گرفتی تکان دادی چوب پرده کنده شد انرا برداشتی ومقابل لامپ نگاهش کردی همانجا بود از بخت بدش انجا گیر افتاده بود بال بال زدنش بی فایده بود راستش این صدا ها مال بال بال زدنش بودولی تو اورا گرفتی وزیر پایت له کردی ومرده اش را توی زیرسیگاری سوزاندی ونگاهش کردی فکر کردی راحت شدی راحت*

    به زودی با نوشته ای از خودم می ایم :دی

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1389ساعت   توسط سینا  | 

خسته

باور نمي كني از صبح تا حالا دارم يه بند جون مي كنم.
خيلي هم خسته ام،
وقت خيلي كم است و چيزهاي زيادي است كه بايد به آنها برسم.
خيلي هم خسته ام.
از صبح اينجا دراز كشيدم كه علفها رو سرجاشون نگه دارم
سيبها را چشيدم ببينم شيرين هستن يا نه؟
انگشتهاي پاهاي هزاپاها را شمردم.
به گنجشكها تذكر دادم كه خيلي جيك جيك نكنند.
پروانه ها را از روي گوجه فرنگيها پراندم.
مواظبم يه بار خداي نكرده، سيلي، طوفاني نياد.
مديريت كارهاي مورچه ها را هم به عهده داشتم.
به هرس گياهان هرزه فكر مي كردم.
مواظبم خورشيد بي موقع غروب نكنه.
ماهيها رو صدا كردم توي جويهايي كه من درست كردم شنا كنن.
همه اينها به كنار، دوازده هزار و چهل يكبار نفس كشيدم.
و خيلي خسته شدم!*
+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1389ساعت   توسط سینا  | 

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی؟چرا.....؟*

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1389ساعت   توسط سینا  | 

khejalat ia ghooroor ia tars ia....

jedan chi baes shod man alan afsoos bokhoram?

+ نوشته شده در  ششم فروردین 1389ساعت   توسط سینا  | 

عدالت

يک شب که ضيافتي در کاخ برپا بود مردي آمد و خود را در برابر امير به خاک انداخت و همه ي مهمانان او را نگريستند و ديدند که يکي از چشمانش بيرون آمده و از چشم خانه ي خالي اش خون مي ريزد. امير از او پرسيد «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: « اي امير، پيشه ي من دزدي ست، امشب براي دزدي به دکان صراف رفتم، وقتي که .....
از پنجره بالا مي رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاريکي روي دستگاهِ بافندگي افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون اي امير، مي خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگيري.»

 آنگاه امير کس در پي بافنده فرستاد و او آمد، و امير فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.

 بافنده گفت: « اي امير، فرمانت رواست. سزاست که يکي از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نياز دارم تا هردو سوي پارچه اي را که مي بافم ببينم. ولي من همسايه اي دارم که پينه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسبِ او هردو چشم لازم نيست.»

 امير کس در پي پينه دوز فرستاد. پينه دوز آمد و يکي از چشمانش را درآوردند. و عدالت اجرا شد.*

 جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  یکم فروردین 1389ساعت   توسط سینا  | 

نوروز

عیدتون مبارک


+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1388ساعت   توسط سینا  | 

هر چی بزرگ تر میشم

بیشتر میفهمم چقدر از بزرگی دورم


+ نوشته شده در  دهم اسفند 1388ساعت   توسط سینا  | 

خر پیر

امروز به این نتیجه رسیدم شاید زبان فارسی یه ضرب المثل کم داره


به خر پیر به خاطر پیریش احترام نمیزارن

+ نوشته شده در  ششم اسفند 1388ساعت   توسط سینا  | 

افتابگردان

چه شد
عاقبت آفتاب گردان
بعد از آن همه
به سوی آفتاب چرخیدن؟!...*
+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن 1388ساعت   توسط سینا  | 

دونه برف شجاع

از حرفاش همه تعجب کرده بودن

هر کدوم از دونه های برف حرف خودشو میزد و نظر خودشو اعلام میکرد بی اینکه به حرف

کس دیگه ای گوش کنه

با طنین صداش توی ابرها دونه ها دوباره ساکت شدن تا حرفهاشو بشنون

اخه تا کی میخواید هر بار به اراده ی ابر هر روز بعضی از عزیزامون رو از دست بدیم

یا تا کی به اراده ی باد

به هر جا که میخواد بریم

قدرت ما از با هم بودنمونه

باید یه روز بتونیم خودمون انتخاب کنیم که چی میخوایم

بیاید همین جا

درست همین جا بباریم همه با هم

بقیه دونه ها به علامت تصدیق سرشونو تکون دادن

دونه ی برف خوشحال بود که تونسته  بالاخره تا قبل از اب شدنش یه کار مفید بکنه

لبخندی زد و بارید

یه دفعه یکی از دونه های برف گفت بیاید ببنیم چی به سر اون میاد بعد ما بریم

همه ی دونه ها جمع شدنو به پایین نگاه کردن

دونه ی برف تو هوا به هر طرف میرفت

یه دفعه خورد به یه جای سفت

وسط جاده

دیدن اب شدن دونه ی برف و بعدش خشک شدن یه لکه از روی اسفالت

یکی گفت پس میخواست ما رو هم از بین ببره؟

-وای چقدر خوب حرف میزدااا نزدیک بود گولشو بخوریم

-اخه واسه چی؟

- یعنی از طرف کی اومده بود؟

...

 

 
+ نوشته شده در  دوم بهمن 1388ساعت   توسط سینا  | 

حسین منزوی

من

    تو را

           برای شعر

                        برنمی گزینم

 شعر

      مرا

           برای تو

                    برگزیده است

در هشیاری

              به سراغت

                             نمی آیم

هر بار

          از سوزش انگشتانم

                                 در می یابم

که باز

        نام تو را

                  می نوشته ام.*

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1388ساعت   توسط سینا  | 

خدا

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !*

+ نوشته شده در  هفتم دی 1388ساعت   توسط سینا  | 

صدقه

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.

دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: «صدقه عمر را زیاد می کند.»
منصرف شد.*

+ نوشته شده در  هفتم دی 1388ساعت   توسط سینا  | 

کجایی؟

 

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1388ساعت   توسط سینا  | 

شهر پشمالوها

روزی روزگاری تو شهر پشمالوها

بالاخره پادشاه تصمیم گرفت کاری کنه که یکمی مردم این شهر مرتب شن

اخه تو این شهر هیچ اینه یی وجود نداشت

همه می دونستن جد  پشمالوی بزرگ  قانون گذاشته بود اینه یی وارد شهر نشه

میدونید تاجرها برای اینکه بتونن پول خوبی به دست بیارن اینه یی برای پادشاه اورده بودن که

 توش مثل خوشگلترین پادشاه دنیا دیده میشد

همین باعث شده بود غرورش یه دفعه

با شکست تو مسابقه ی خوشگلترین پادشاه دنیا خورد بشه و حسابی اعصابشو به هم بریزه

از اون روز به جرم دروغ گویی اینه ی پادشاه تو شهر پشمالوها هیشکی حق نداشت

یه اینه تو خونش داشته باشه

حرکت پشمالوی بزرگ تو این شهر حرکت بزرگی به حساب میومد چون میخواست برای مردم

اینه بخره و تو خونه ی هر کی یکیشو بگزاره

شاه به همه ی تاجرا دستور داد اینه های مختلفو بیارید

تا از بینشون صادق ترینو انتخاب کنم

اینه هایی اوردن جور وا جور اما هر کدوم مشکلی داشت یا شیشه صاف نبود یا لک داشت یا ...

همه و همه رو دید تا بالاخره به یه اینه ی سالم رسید

با تعجب از زاویه های مختلف نگاهش کرد 

هیچی

حتی یه عیب کوچولو

به تاجر نگاهی کرد و دوباره مشغول وارسی اینه شد

اما شاه مثل اینکه چیزی فهمیده باشه دوباره به تاجر نگاه کرد و

گفت نه اینم خوب نیست

اینه به این شفافی؟به این بی عیبی؟

حتما کاسه ای زیر نیم کاسس

نه نمی خوامش

_______________________________________________

اول قرار نبود این جوری شه بعدا شبیه داستان کودکان شد



+ نوشته شده در  یازدهم آذر 1388ساعت   توسط سینا  | 

همین جوری

از یه اهنگی که مال فیلم خواستگار محترمه خوشم اومد از تو فیلم کشیدمش بیرون گزاشتم اینجا

امیدوارم حداقل زیاد بدتون نیاد

دانلود

______________________________________

اگه رفتن براي تو بهتره

برو فكر من نباش اما خوب يواش يواش

خداحافظ

اگه خواستي كه دلم رو نشكني

پشتتم نگاه نكن به من اعتنا نكن

تو چشام نگاه نكن

هر كي از ياد تو رفت بزار بره

واسه من يه جا بزار نكنه يادت بره

برو با همه وجودم دست خدا سپردمت

برو ديره ميدونم يه نفر منتظره

 

هر كي از ياد تو رفت بزار بره

واسه من يه جا بزار نكنه يادت بره

برو با همه وجودم دست خدا سپردمت

برو ديره ميدونم يه نفر منتظره

 

 

اگه رفتن براي تو بهتره

برو فكر من نباش اما خوب يواش يواش

خداحافظ

+ نوشته شده در  سوم آذر 1388ساعت   توسط سینا  | 

پناهی جونم


براي اعتراف به كليسا مي روم
رو در روي علف هاي روييده بر ديواره كهنه مي ايستم
و همه ي گناهان خود را اعتراف مي كنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علف ها
بي واسطه با خدا حرف مي زنند.*


+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط سینا  | 

یه فنجون زندگی با طمع اسپرسو

فنجونشو گذاشت روی میزو به نقطه ای خیره شد . صداهایی از اطرافش میشنید

یه دفعه دو تا بچه با سر و وضع نا مرتب با دو تا تمبک اومدن تو و شروع کردن به زدن

مردی از پشت صندوق بلند شد و رفت طرف بچه ها تا بیرونشون کنه

پسری که رو بروی دختری نشسته بود با اصرار دختر که به نظر میومدخیلی از صدای

تمبک بچه ها خوشش اومده با چند تا اسکناس که با مهارت خاصی از بین

پاره ترین پولهای جیبش انتخاب شده بود همراه مرد به طرف بچه ها رفت

پسری کنار کافه نشسته بود با لباسهای مشکی و یه هندزفری تو گوشش که

ته مونده ی اهنگارو بیرون  پس میداد

پسرک کمی به طرف بچه ها خم شد تا شاید چیز جالبی رو از دست نده

این حرکت پسر باعث شد دو تا دختر کناری که تا حالا زل زده بودن بهش و

زیر لب چیزایی میگفتن هم متوجه بچه ها بشن

با خروج بچه ها مرد مسنی که تا حالا شاید کسی متوجه حضورش نشده بودو دنجترین جای

کافه رو برای نشستن انتخاب کرده بود از جاش پا شد و

با لحنی مثل اینکه بخواد بحثی رو شروع کنه گفت "اگه کشور ما هم ....."که یه دفعه حرفشو قطع

کرد و اروم از کافه رفت بیرون

از صداهای اطراف به جز چند تا زمزمه چیزی نمونده بو دو باره فنجونشو برداشت

تا یه بار دیگه طمع اسپرسوشو تو دهنش تجربه کنه

صدای اروم موسیقی کافه فضا رو پر کرد

(some times in life you feel the fight is over ...)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط سینا  | 

حسین پناهی

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1388ساعت   توسط سینا  |